تبلیغات
دانشجوی مترجمی زبان انگلیسی - ملک کوین ( مردی از دیار مریخ )

ملک کوین ( مردی از دیار مریخ )

 

نوع مطلب :نوشته های روزانه ،

نوشته شده توسط:Kevin

سلام

حساب کنید که شخصی به اسم کوین در مریخ ادعای پیامبری کنه. بنظرتون چه اتفاقی می افته؟

این یک متن برگرفته شده از تخیل کوین هست.

ملک کوین  ( مردی از دیار مریخ )

کوین که پدر خود را در جنگ بین کوینیان و ناجوریان از دست داده بود به همراه مادرش جانت در خانه ای کوچک در شرق کورفلیم که یکی از بزرگترین شهر های ناتانستان در کشور سالیناس بود زندگی می کرد. کوین فقط 18 سال داشت که مجبور شد بار زندگی را بر دوش بکشد. او هر روز به بیابان می رفت و خار جمع می کرد و به شهر می آورد و لقمه نانی در می آورد و مادرش به او افتخار می کرد. در این شهر مردم بت بزرگی به نام آقاشونام رو میپرستیدن و هر هشت شنبه به معبد برای پرستیدن آقاشونام می رفتند.

مادر کوین بسیار آقاشونامی بود و هر چه در خانه داشتن هر هشته به بت بزرگ هدیه می کرد. کوین که از این موضوع بسیار رنج می برد فکری به سرش زد و راهی برای تغیر این وضعیت که در کورفلیم بود پیدا کرد.

این داستان ادامه دارد ...



سندس
یکشنبه 9 آبان 1389 10:41 ب.ظ
سلام
این آقا مجتبی چقدر با ادبه مثلا شاعر تشریف دارن؟یا ادای شاعرا رو در میارن
پاسخ Kevin : نمیدونم به خودش بگو !!!
میگ میگ
یکشنبه 9 آبان 1389 07:37 ب.ظ
میدونى کیم ؟؟؟
حدس بزن ؟
پاسخ Kevin : نمیدونم
میگ میگ
یکشنبه 9 آبان 1389 03:23 ب.ظ
آهاى کوشى على
دارم مى ترک-----م ازتنهایى
باباجون چشات قسم نذارتنها بمونم
بیاپیشمتاواست آوازبخونم
دل هواى توروکرده!
پاسخ Kevin : اگر این کامنتاتونو پاک کنم که بهم میگید دیکتاتور !
مارگاریتا
یکشنبه 9 آبان 1389 12:47 ب.ظ
سلام خوبی؟
مرسی که اومدی وبلاگموتولدمو تبریک گفتی.
چرا آپ نمیکنی من منتظر قسمت بعدی داستان زیبات هستم
پاسخ Kevin : سلام خوبم ممنون. بقیش رو یک ماه دیگه مینویسم.
ahmad
یکشنبه 9 آبان 1389 12:30 ق.ظ
سلام. اقا مجتبی که معلوم نیست دلت از چی پره و معلوم نیست چته و چی میگی یکم به حرف هایی که میزنی توجه کن و بفهم که چی میگی تو داری به دوست من توهین میکنی. معلوم نیست خوت هم نمی دونی چته حوست باشه داری چی مینویسی هان!
پاسخ Kevin : I dont know what to say
من که هر موقع میام ثواب کنم کباب میشم.
مجتبی جعفری
یکشنبه 9 آبان 1389 12:22 ق.ظ
به من می گی بچه؟؟؟!!!! برو شیرتو بخور....
باشه سانسور كن ولی من كل نظراتتو می زارم آقای اندیشمند و متفكر قرن 21.
من تا جایی كه یادمه، هیچ كمكی به من نكردی جز اینكه با راهكارهات كه مطمئنم عمدی بودن، همه چیو بیشتر خراب می كردی
پاسخ Kevin : من که نمیدونم چی میگی ! زشته مجتبی
تبادل لینک
شنبه 8 آبان 1389 12:38 ب.ظ
سلام
برای تبادل لینک وب سایت ما را با نام ."وب سایت دانشجویان مترجمی زبان" لینک کنید .. سپس لینک خود را در قسمت نظرات برایمان ارسال کنید تا لینک شما را در قسمت نظرات قرار دهیم
پاسخ Kevin : سلام امیدوارم که موفق باشید
نینا
شنبه 8 آبان 1389 10:17 ق.ظ
سلام..مرسی واسه تبریک توادم..
اولین نفر تو جمع دوستای وبلاگیم بودی..

راستی چرا آپ نمیکنی؟
پاسخ Kevin : سلام. خستم خیلی !!!
Julia
جمعه 7 آبان 1389 12:54 ب.ظ
سلام بامعرفت
میبینمکه فدایات زیادشدن ودیگه ماروقابل نمیدونى که سربزنى....
این میگ میگ یکى ازاستاداته مثلا؟؟؟

طفلى عاشق شده
بهنام
جمعه 7 آبان 1389 02:10 ق.ظ
سلام کوین جون...

خیلی وقت بود نیومده بودم...

خوشت هست؟
خیلی قشنگ بود این داستان ناتمومت...

بقیشو بنویس حتما میام میخونم...

میگ میگ
جمعه 7 آبان 1389 01:24 ق.ظ
اگرفرارکنى تورازیررادیکال برده وبنابه اتحاد مزدوج باتوازدواج خواهم کرد
میگ میگ
جمعه 7 آبان 1389 01:22 ق.ظ
سلام به تهارادیکال زندگانیم که اجازه مجذورشدن به اعداددیگررانمى دهد
نمیدانم که تورابرترازجانم چه بنام ایکس یاایگرگ .همان رامیدانم که سینوس چشمانت باشرارلبانت برابراست.مگرتوبه نگاریتم قسم نخورده بودى که قصه ى عشقمان بنابه حالت دوزاویه وضلع بین آنهابرابراست وحل این مشکل کارکسى چون فیثاغورث نیست!!!توچنان مرادرمثلث عشقت قراردادى که براى انتقام جویى میخوام ازتوجذربگیرم و...
میگ میگ
جمعه 7 آبان 1389 01:13 ق.ظ
شباهت بسیار بسیار زیادى به برددارى واس خاطرهمین اگه عک---س لوگوروچنج نک---نى بهتره
you're none a second darling
سندس
پنجشنبه 6 آبان 1389 09:28 ب.ظ
سلام
خوبی خوشی سلامتی چه خبر؟كوین جون
مدتی گمت كردم ببیینم كامنتای ما رو نمیبینی خوشحالی نه
خیالاتی شدی ؟
پاسخ Kevin : سلام. نه اتفاقا مشتاق کامنتات بودم
میگ میگ
پنجشنبه 6 آبان 1389 05:33 ب.ظ
پاسخ Kevin : برت پیت چشه؟
خلیل رشنوی
پنجشنبه 6 آبان 1389 05:12 ب.ظ
سلام
خوبید . مطلبی هست که شما باید بخوانید . ممکن است وبلاگ کمی دیر لود شود
پاسخ Kevin : سلام. میخوانیم.
Trustful HONEY
پنجشنبه 6 آبان 1389 01:46 ب.ظ
DAR ZEMN TO AZ AKS ENGHADAR ESTEFADEH MIKONI KEIFIYAT AKSHATO BEBAR BALA DADASH
پاسخ Kevin : وبلاگ نویس نیستی که بدونی ! باید حجم فایل رو بیاری پایین که هم زود آپلود شه هم زود لود شه !
Trustful HONEY
پنجشنبه 6 آبان 1389 01:42 ب.ظ
CHON KAM OVORDI NEMITONI DADASH
ahmadfatahi
پنجشنبه 6 آبان 1389 04:08 ق.ظ
cmu
چهارشنبه 5 آبان 1389 02:37 ب.ظ
سلام دوست عزیز
از دیدن وبلاگتون و رشته دانشگاهتون حسابی خوشحال شدم دوست داشته باشین می تونین به انجمن مترجمی ما هم سر بزنید
دانشگاه چابهار
Trustful HONEY
چهارشنبه 5 آبان 1389 02:24 ب.ظ
aghaii ke khili edaat mishe khili zerang va az deyar merikh hasti mano peyda kon
پاسخ Kevin : نیازی به این کار ندارم !
میگ میگ
چهارشنبه 5 آبان 1389 01:16 ق.ظ
we laugh together and the feeling's so right.
just us sharing the moment on a dark,moonlit night.
nothing else can compare.its a feeling i cant name.
its like warmth from the glow of a perfect candle flame.
we dont hang by a thread,weve got the strongest rope.
its made of love and friendship,and most of all hope.
weve never clapped eyes on eachother,
but still,
i know that i love you,and im sure i always will.
میگ میگ
چهارشنبه 5 آبان 1389 12:37 ق.ظ
we have known eachother for such a longtime.
how can i express it in a few simple rhymes?
though were torn apart by distance and circumstance,
we are close as can be,and that gives us a chance.
you tell me your secrets,and i tell you mine.
talking to you...why,its just like sunshine.
youre the person i count on.you make me feel complete.
oh,how i wish that our worlds will someday meet.
yes,we are friends,and we always will be.
but i wish we were more...sometimes i can c us holding hands on a dock at sunset.
were counting the stars,even ones not there yet.
Rahro
سه شنبه 4 آبان 1389 08:44 ب.ظ
Hi dear, mercy for your favor ,mercy for notice, its just one percent of what i am as a teacher , this conference was nothing dear, wish to see yours better ,and i know u are capable.
پاسخ Kevin : urwelcome teacher
میگ میگ
سه شنبه 4 آبان 1389 05:03 ب.ظ
س ل ا م ؟
پاسخ Kevin : سلام ؟
ahmadfatahi
سه شنبه 4 آبان 1389 02:06 ق.ظ
سلام . علی پس کی این داستان رو ادامه میدی؟ آفرین زود باش خودت نوشتا ادامه دارد.
پاسخ Kevin : سلام. حتما
fatima
دوشنبه 3 آبان 1389 10:47 ب.ظ
Go on.continue I am sure you will become a famous film maker in near future .sweety
پاسخ Kevin : Thanks, u'll be one of the actresses
الهه
یکشنبه 2 آبان 1389 11:00 ق.ظ
سلام دوباره به آقا کوین
اگه خودت به کارات ایمان واعتماد راسخ داشته باشی مطمئن باش بقیه هم به تو ایمان میارن ،خدا رو چه دیدی ممکنه سال آینده جایزه ادبی سال رو تو دستای تو ببینیم ،مگه ما چی از جی کی رولینگ کم داریم،در ضمن با این حرفت ناامیدم کردی اخه پسر خوب انتشارات دانشگاه هم شد اسپانسر
پاسخ Kevin : سلام. آخه نه کل یونی از من خوششون میاد گفتم شاید اسپانسر شن. امیدوار شدم که داستان اپیزودیکمم بنویسم ( آیکنه کوین اپیزودیک ) تازه اگر جایزه رو بردم میرو اونجا تقدیمش میکنم به همه ی مردم داستان پرور ایران
الهه
یکشنبه 2 آبان 1389 08:27 ق.ظ
سلام آقا کوین شما داستان نویس بودی و ما نمیدونستیم خودمونیم از هر هزار انگشتت یه هنر میباره
شروع داستانت خیلی قشنگه ولی بدجور آدمو به یاد داستانهای برادران هانس و گیریم (افسانه نویس های آلمانی ) میندازه احیانا شما باهاشون نسبتی ندارین .راستی داستانت که تموم شد بده واسه چاپ ، من یه انتشاراتی پایه سراغ دارم
پاسخ Kevin : سلام الهه جون من داستان تخیلی مینویسم ( آیکنه کوین داستان نویس ) راستش شاید بعضی نوشتهامو با جرج ارول مقایسه کنن، فکر نکنم چاپش کنن ! ما حتی با دو قولوهای افسانه ای هم نسبت داریم ! این انتشاراتی که میگی مثل انتشاراتی دانشگاهه ماست؟!!!!
Julia
شنبه 1 آبان 1389 10:09 ب.ظ
خب چرا؟
نمیگى ؟ خب نگو...
پاسخ Kevin : حالا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30